تبليغاتX
glass"
glass"
کدوم یکی واسه شماست ؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 دی1387ساعت 12:46  توسط fery  | 

                         اگر خدا آرزویی را در دلت انداخت

                    بدان که توانایی رسیدن به آ ن را داری                   

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 دی1387ساعت 12:33  توسط fery  | 

صبر دردناک است و فراموش کردن دردناک تر. ولی از همه دردناک ترآن است که ندانی باید صبر کنی یا فراموش .

 

دیده دریا کنم و صبر به دریا فکنم

                واندرین کار دل خویش به دریا فکنم

از دل تنگ گنه کار برآرم آهی

               کاتش اندر گنه آدم و حوا فکنم

مایه خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست

               میکنم جهد که خود را مگر آنجا فکنم

بگشا بند قبا ای مه خورشید کلاه

                تا چو زلفت سر سودا زده دریا فکنم

خورده ام تیر فلک باده بده تا سرمست

               عقده در بند کمرترکش جوزا فکنم

جرعه جام برین تخت روان افشانم

               غلغل چنگ درین گنبد مینا فکنم

حافظا تکیه ایام چو سهوست و خطا

                من چرا عشرت امروز به فردا فکنم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 دی1387ساعت 14:29  توسط fery  | 

احساسات و عشق

روزی روزگاری در جزیره ای دور افتاده، تمام احساسها کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می کردند. خوشبختی، پولداری، عشق، دانایی، صبر، غم، ترس، و ... هر کدام به روش خود می زیستند تا اینکه یه روز دانایی به همه گفت:
هرچه زودتر این جزیره را ترک کنین، زیرا به زودی آب این جزیره را خواهد گرفت و اگر بمانید غرق می شوید تمام احساسها با دستپاچگی قایقهای خود را از انبار خونه شون بیرون آوردند و تعمیرش کردند و پس از عایق کاری و اصلاح پاروها، آنها را به آب انداختند و منتظر روز حادثه شدند.
روز حادثه که رسید همه چیز از یک طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدری خراب شد که همه به سرعت سوار قایقها شدند و پاروزنان جزیره رو ترک کردند. در این میان، عشق هم سوار بر قایقش بود، اما به هنگام دور شدن از جزیره، متوجه حیوانات جزیره شد که همگی به کنار ساحل آمده بودند و  وحشت  را نگه داشته بودند و نمی گذاشتند که او سوار بر قایقش شود."عشق  سریعا برگشت و قایقش را به همه ی حیوانها و  وحشتِ  زندانی شده توسط آنها سپرد. آنها همگی سوار شدند و دیگر جایی برای  عشق  نماند. قایق رفت و  عشق  تنها در جزیره ماند جزیره لحظه به لحظه بیشتر زیر آب می رفت و  عشق  تا زیر گردن در آب فرو رفته بود. او نمی ترسید زیرا  ترس  جزیره را ترک کرده بود. اما نیاز به کمک داشت.
فریاد زد و همه ی احساسها کمک خواست. اول کسی جوابش را نداد. در همان نزدیکیها، قایق دوستش پولداری  را دید و گفت:  پولداری  عزیز، به من کمک کن؟
پولداری  گفت: متاسفم، قایق من پر از پول و شمش و طلاست و جای خالی ندارد 

  عشق  رو به سوی قایق  غرور  کرد و گفت: مرا نجات میدهی؟
  غرور  پاسخ داد:  هرگز، تو خیسی و مرا خیس می کنی  
عشق  رو به سوی  غم  کرد و گفت: ای  غم  عزیز، مرا نجات بده   
اما  غم  گفت: متاسفم  عشق  عزیز، من اونقدر غمگینم که یکی باید بیاد و خودمو نجات بده
در این بین  خوشگذرانی  و  بیکاری  از کنار عشق گذشتند، ولی عشق هرگز از آنها کمک نخواست از دور  شهوت  را دید و به او گفت:  
شهوت عزیز، من را نجات میدی؟ شهوت پاسخ داد: هرگز ... برو به درک سالها منتظر این لحظه بودم که تو بمیری! ...حالا بیام نجاتت بدم؟ عشق که نمی تونست  ناامید  باشه، رو به سوی خدا
کرد و گفت: خدایا... منو نجات بده ناگهان صدایی از دور به گوشش رسید که فریاد می زد: نگران نباش من دارم به کمکت می آیم عشق آنقدر آب خورده بود که دیگه نمی توانست روی آب خودش را نگه دارد و بیهوش شد پس از به هوش آمدن، با تعجب خودش را در قایق  دانایی  یافت. آفتاب در حال طلوع مجدد بود و دریا آرامتر از همیشه. جزیره آرام آرام داشت از زیر هجوم آب بیرون می آمد،
زیرا امتحان نیت قلبی احساسها دیگه به پایان رسیده بود عشق برخاست. به  دانایی  سلام کرد و از او تشکر نمود دانایی پاسخ سلامش را داد و گفت: من  شجاعتش  را نداشتم که به سمت تو بیایم. شجاعت هم که قایقش دور از من بود، نمی توانست برای نجات تو راهی پیدا کند. پس می بینی که هیچکدام از ما تو را نجات ندادیم! یعنی اتحاد لازم را بدون تو نداشتیم. تو حکم فرمانده بقیه ی احساسها را داری عشق  با تعجب گفت: پس اون صدا کی بود که بمن گفت برای نجات من می آد؟"
دانایی گفت: او زمان بود عشق با تعجب! گفت: زمان؟ دانایی لبخندی زد و پاسخ داد: بله،  زمان ....
چون این فقط  زمان  است که لیاقتش را دارد تا بفهمد که ............  عشق  چقدر بزرگ است !!!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 دی1387ساعت 9:24  توسط fery  | 

چه بگویم ز دل تنگ که دنیای پریشان دارم

                          زکه ها شکوه که من چشمه گریان دارم

همه عمرم گذرست همچو نسیم سحری

                        روح من در سفر اینجا  پیکر بی جان دارم

 

این شعرو امروز پروانه عزیز یکی از همکلاسی های آموزشگاه زبان پردیس به من داد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 دی1387ساعت 22:33  توسط fery  | 

در زندگی هر موجودی از جمله انسان هیچ چیز اسان و
 
راحت بدست نمی اید . هیچ چیز بدون تلاش کوشش
 
صبر و حوصله و بدون گذر زمان و صرف وقت حاصل نمی
 
شود پس پیوسته به تلاش و کوشش ونیز صبر و حوصله
 
ات بیافزا
 
 
+ نوشته شده در  شنبه 14 دی1387ساعت 17:7  توسط fery  | 

                                 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 بهمن1385ساعت 20:6  توسط fery  | 

انتظارها به پايان رسيد و هم اكنون آلبوم جديد و بسيار زيبا و ماندگار از

هيچكس به نام جنگل آسفالت 

در

ادامه مطلب

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 بهمن1385ساعت 12:4  توسط fery  | 

این عکس متعلق به AMF (پسر کوچیک) و AHB(بزرگ) این دو موجود همیشه من و زجر میدن

و من هم برای انتقام تصمیم گرفتم عکس دوران ندامتگاه اونها را  بزارم

تا درسی برای همگان باشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 بهمن1385ساعت 11:54  توسط fery  | 

این مرحله پر رنگ ترین مرحله عشق است

اینجا کمی کم رنگ شده

 

والا نمیدونم

خودشونم نفهمیدن

فقط یک جمله بینشون ردو بدل شد:ما به درد هم نمی خوریم

 

حالا خودمونیم

مشکل کدوم یکی بود؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 بهمن1385ساعت 11:32  توسط fery  |